۲۹ بهمن، ۱۳۹۲

خرگوشمان در انتظار بهار...

راستش اصلن حال خوبی ندارم.
تنها اینکه دامپزشک را نصف شبی بیدارش کردم. با تاکسی حیوانک را رساندیم روی میزش. هنوز قطره ی سرم وارد جریان خونش نشده با جیغی توی دستمان تمام کرد.
به بهار نکشید عمرش...
تنها چیزی که مرگش را برایمان سبکتر کرد، چند سالی در عشق زیست و در عشق و محبت مُرد.
کودک گفت: الان شدیم دو نفر...
در انتظار بهار
می مانیم

۵ نظر:

Behroz گفت...

Salam Rosa jan motasefam bari khargoshat, agar az man mishnavi yek sag kochack bekhar jay on ra %100 migire va doste vafadari ham khahi dasht Behroz

RosaArchiv گفت...

بهروز جان
کلن نگهداری خرگوشها و دیگر حیوانات (شاید بجز سگها) را در محیط شهری درست نمیدانم. عزیزی را که دیشب از دست دادیم تقریبن از قصابی نجات یافت. متاسفانه با تلاش زیاد باز هم موفق نشدم محیطی را بیابم که بطور طبیعی زندگی اش را در صلح بسر کند. اینگونه بود که چند سالی با هم ماندیم.
حال جایش بسیار خالی است و من هم نمیدانم چطوری فقدانش روی کودک اثر میگذارد.
شاید روزی بخودش بگوید که تمام تلاشش را برای نجاتش کرده و تسکین بیابد.
فعلن فقط سرزنش است که شاید غذای اشتباه داده و تاسف نوازش کم.
در فکر کودکان نمی دانم چه میگذرد.
نمیدانم داشتن سگ مرهمی باشد.
به نظرم هر دوی ما نیاز به مشورت داشته باشیم.
راستش خانه بدون یک حیوان و قبول مسئولیت یک موجود زنده بسیار مهم است.
آنها به ما نیاز ندارند.
ما برای انسان شدن به آنها بسیار نیازمندیم.
پس در مورد سگ حتمن بهش فکر میکنم.
به هر حال خودم البته با روند اهلی کردن بسیار مخالفم.
اینجا که هستم فندق شکن زیاد است. شاید بشه بدون اهلی کردن از وجودشان لذت برد و در کلکتیو حمایت آنها بتوانیم کمی آرامش بیابیم.
با عشق
و همبستگی

Payman pay گفت...

روزا جان تسلیت منو از صمیم قلب بپذیر.حیونکی(من چند روزی سفر بودم و از کامپیوتر بدور.حالا خبر دار شدم)!!جدن اشکمو در آوردی. من از حالا واسه روزی که "روز" مون رو از دست بدیم عذا گرفته ام.آخه اونم پیر شده و دیگه از پله ها نمیتونه بیاد بالا و من بایست حملش کنم.باری هر چی صلاح میدونی انجام بده.سلامت و شاد باشی.قربونت:خودم

Rosa گفت...

ممنونم پیمان جان
متاسفانه در اغما بود
ساعت ده شب با گریه ی زیاد دکتر دامپزشک و دستیارش را راضی کردم مطب را باز کنند. با تاکسی خودمان را رساندیم تا بهش سرم وصل کردند. بقول دوستی عمرش به دنیاباقی نبود.
آنقدر بیهوش بود که حیوانکی را در بغلمان گرفته و به مطب رساندیم. راننده ی تاکسی زنی با ملاحظه بود و تقریبن همه لطف داشتند بجز اوژانس کلینیک حیوانات که اصلن کسی گوشی را بر نمیداشت. تنها میتوان در اینگونه شرایط روی همیاری انسانها حساب کرد. ساختارها فاسدند.
امیدوارم "روز" آنقدر زنده باشد که شما برای رفتنش آماده باشید.
ما کاملن در شوک بودیم.
ناگهانی پیش آمد و من هنوز دل این را ندارم خانه اش را جمع کنم. دیروز هم در فروشگاه بی اختیار اشکم در آمد. چقدر برای اضافه های سبزیجات و این سطل ها دشنام شنیدیم...
عشق و محبت و دوستی در این جهان ما بی رنگ و قلابی شده...
به هر حال جایش همیشه خالی خواهد بود....

Payman pay گفت...

آره رفیق عزیز:چی قلابی نشده!؟ از جهانی که درش پول, پول و باز هم پول (کثیف ترین فتیش که غالب هم هست)حرف اول و آخر رو میزنه از این بیشتر انتظاری نمیره.حتی وقتی به اصطلاح چپهامون(در همه جا) تو زرد از آب در میان و "آنارشیستهای" قلابی نیز سبز میشن .....و تازه از خود متشکر هم هستند!!!! وای بر بشریت....از خودتون مواظبت کن و به روزا جان نیز تسلیت منو برسون.میبوسمتون.