رزا: من در این پٌست اینجا یاد آوری کردم که پرویز معتمد (ساواکی) در سال 1352 به دیدار مادر شایگان به مشهد رفته است. او در نوار دیگری گفته که مسعود رجوی رفقایش را لو داده و برای همین از شاه تخفیف گرفته و اعدام نشده است. دستگیری رجوی در سال 1350 بود. ساواکی مزبور ادعا کرده که نه کسی را زده نه شکنجه کرده و همواره با احترام با زندانی رفتار کرده است.
پرویز معتمد (ساواکی) از شکنجه گرانی بمانند تهرانی البته با دوستی یاد میکند و همسفر بازجویان به مشهد است: با حسن خطایی و بهمن نادرپور برای دیدن مادر بچه ها به مشهد رفتیم!
بهمن نادری پور (معروف به تهرانی) (۱۳۲۴ تهران-سوم تیر ۱۳۵۸) یکی از بازجویان ساواک در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. وی به شکنجهکردن انقلابیون متهم شده بود.
تهرانی مأمور شکنجهای که در دادگاه انقلاب اسلامی منقلب شد و بسیاری از اسرار را فاش ساخت میگوید« ... در مهرماه ۱۳۴۹ بنا به دستور سپهبد مقدم که مدیر کل اداره سوم بود کمیتهای در اداراه سوم تشکیل شد و وظیفه این کمیته بررسی اغتشاشاتی بود که در دانشگاهها جریان داشت. در حدود بهمن سال ۴۹ عضو این کمیته شدم این کمیته از مسیر اصلی خودش خارج شده بود و موفق به کشف گروههایی شده بود که در ایران با رژیم مبارزه میکردند منجمله گروه سیاهکل، با اوج کشف گروه سیاهکل اوج مبارزه مسلحانه که با حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل شروع شده بود و بعد از آن کشف سازمان مجاهدین خلق که براساس زیربنای توحیدی و اسلامی فعالیت میکردند کمیته دیگری هم در اوین تشکیل شد که سرپرستی آن با هوشنگ ازقندی معروف به منوچهر بود. کمیته اول با عضویت عطارپور معروف به دکتر حسین زاده، محمد حسن ناصری معروف به عضدی، مصطفی هیراد معروف به مصطفوی، احمد بیگدلی معروف به احمدی و تهرانی زیر نظر ناصر مقدم و ثابتی. در سال ۱۳۵۰ بعد از ترور فرسیو و حمله به پاسگاه کلانتری قلهک کمیته دیگری هم در شهربانی کشور تشکیل شد که این کمیته زیر نظر رییس شهربانی بود و اداره اطلاعات و کارمندان آن منجمله حسن ختایی گردانندگی این کمیته را داشتند.
در سال ۱۳۵۰ در اوین کمیتهای ضد خرابکاری به سرپرستی منوچهر هوشنگ ازغندی ( معروف به دکتر منوچهری) و در شهربانی نیز کمیتهای به همین منظور (مقابله با گروههای مبارز) زیر نظر رئیس شهربانی به سرپرستی حسن ختایی و کارمندان اداره اطلاعات شهربانی به وجود آمده بود . ناهماهنگی و برخوردهای مذکور بین تیمهای عملیاتی این کمیتهها سبب اصلی تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری در بهمن ۱۳۵۰ به فرمان شخص شاه شد...
اشرف دهقانی در مورد برادرش بهروز دهقانی که زیر شکنجه کُشته شد:
موضوع فوق را از زبان زندانی سیاسی ای که در همان زمان شهادت بهروز در زیر شکنجه، به تصادف از امر فوق مطلع شده بود، تعریف می کنم؛ و برای این که مطلب هرچه زنده تر به همان صورتی که او شاهد بود بیان شود، ضمير اول شخص را بکار می برم: "ساعت حدود 12 شب بود که مرا به بازجوئی بردند. در اتاق علاوه بر خطائی که او را می شناختم، سه چهار بازجوی دیگر هم بودند که من آن ها را نمی شناختم و آن ها هی از اتاق بیرون رفته و دوباره به اتاق می آمدند. خطائی در حالی که ورقه های بازجوئی را روی میز می گذاشت، چند مشت و لگد به من زد و با نثار چند فحش رکیک گفت چرت و پرت ننویسی ها، بشین همه چیزهائی که می دانی را بنویس. از فضای اتاق، از این که با بی سیم صحبت می کردند، احساس می کردم که اتفاقاتی افتاده و پیش خود می گفتم که احتمالاً گروه دیگری از بچه ها لو رفته اند. مدتی از شب سپری شد که در باز شد و شخصی با کت و شلوار آراسته وارد اتاق شد. بازجو ها همه سرپا ایستاده و دور او را گرفتند. از موضوعی صحبت شد که من اول کاملاً متوجه نشدم ولی شنیدم که خطائی گفت: شاهنشاه چه فرمودند؟ شخص تازه وارد که معلوم بود مقامی خیلی بالاتر از بازجو ها دارد، جواب داد که: اعلیحضرت خیلی ناراحت و عصبانی شد. من در حالی که سرم روی کاغذ بود و خودکار را ظاهراً به علامت نوشتن تکان می دادم، سراپا گوش شدم و سعی کردم از زیر چشم آن ها را بپایم. معلوم بود که تازه وارد به خدمت شاه رفته بود. او سیگاری روشن کرد و خطائی را دیدم که سیگاری به دهان اش گذاشت. یک دفعه فضای اتاق را دود سیگار پر کرد. همگی مرتب سیگار دود می کردند. آن ها فراموش کرده بودند که غیر از خودشان فرد دیگری هم در اتاق است و سرشان خیلی سخت مشغول صحبت بود. شنیدم که در مورد بهروز دهقانی صحبت می کنند و باز آن مقام بالاتر گفت که شاهنشاه از فوت بهروز خیلی اظهار تأسف کرد، بی اندازه ناراحت شد که اطلاعاتی از او گرفته نشده. در همین حین او شروع کرد به قدم زدن در طول اتاق و می گفت بهروز حیف شد مرد، او خیلی چیزها را با خودش به گور برد. بعد یک دفعه شروع به فحش و بد و بیراه گفتن به مأموران خودشان کرد و خطاب به آن ها می گفت، چرا او را کشتید، بهروز حیف شد، با مرگ او خیلی کارها نیمه تمام ماند....!. در این حین خطائی متوجه من شد و با خشم و غیض تمام به بالای سر من آمد و آن قدر با مشت و لگد کتکم زد که از صندلی به زمین افتادم. ورقه های بازجوئی را پاره پاره کرد و گفت مادر...برو و فکر هاتو بکن. پاسبانی صدا کرد و مرا به دست او سپرد و گفت ببرش بیانداز به زیرزمین....زیرزمین شهربانی در مقابل اتاق بازجوها قرار داشت، از آن جا چند پله پائین می خورد و به سلول ها می رسید...".
مطلب همنشین بهار در اینجا:
پرویز معتمد (ساواکی) از شکنجه گرانی بمانند تهرانی البته با دوستی یاد میکند و همسفر بازجویان به مشهد است: با حسن خطایی و بهمن نادرپور برای دیدن مادر بچه ها به مشهد رفتیم!
بهمن نادری پور (معروف به تهرانی) (۱۳۲۴ تهران-سوم تیر ۱۳۵۸) یکی از بازجویان ساواک در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. وی به شکنجهکردن انقلابیون متهم شده بود.
تهرانی مأمور شکنجهای که در دادگاه انقلاب اسلامی منقلب شد و بسیاری از اسرار را فاش ساخت میگوید« ... در مهرماه ۱۳۴۹ بنا به دستور سپهبد مقدم که مدیر کل اداره سوم بود کمیتهای در اداراه سوم تشکیل شد و وظیفه این کمیته بررسی اغتشاشاتی بود که در دانشگاهها جریان داشت. در حدود بهمن سال ۴۹ عضو این کمیته شدم این کمیته از مسیر اصلی خودش خارج شده بود و موفق به کشف گروههایی شده بود که در ایران با رژیم مبارزه میکردند منجمله گروه سیاهکل، با اوج کشف گروه سیاهکل اوج مبارزه مسلحانه که با حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل شروع شده بود و بعد از آن کشف سازمان مجاهدین خلق که براساس زیربنای توحیدی و اسلامی فعالیت میکردند کمیته دیگری هم در اوین تشکیل شد که سرپرستی آن با هوشنگ ازقندی معروف به منوچهر بود. کمیته اول با عضویت عطارپور معروف به دکتر حسین زاده، محمد حسن ناصری معروف به عضدی، مصطفی هیراد معروف به مصطفوی، احمد بیگدلی معروف به احمدی و تهرانی زیر نظر ناصر مقدم و ثابتی. در سال ۱۳۵۰ بعد از ترور فرسیو و حمله به پاسگاه کلانتری قلهک کمیته دیگری هم در شهربانی کشور تشکیل شد که این کمیته زیر نظر رییس شهربانی بود و اداره اطلاعات و کارمندان آن منجمله حسن ختایی گردانندگی این کمیته را داشتند.
در سال ۱۳۵۰ در اوین کمیتهای ضد خرابکاری به سرپرستی منوچهر هوشنگ ازغندی ( معروف به دکتر منوچهری) و در شهربانی نیز کمیتهای به همین منظور (مقابله با گروههای مبارز) زیر نظر رئیس شهربانی به سرپرستی حسن ختایی و کارمندان اداره اطلاعات شهربانی به وجود آمده بود . ناهماهنگی و برخوردهای مذکور بین تیمهای عملیاتی این کمیتهها سبب اصلی تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری در بهمن ۱۳۵۰ به فرمان شخص شاه شد...
اشرف دهقانی در مورد برادرش بهروز دهقانی که زیر شکنجه کُشته شد:
موضوع فوق را از زبان زندانی سیاسی ای که در همان زمان شهادت بهروز در زیر شکنجه، به تصادف از امر فوق مطلع شده بود، تعریف می کنم؛ و برای این که مطلب هرچه زنده تر به همان صورتی که او شاهد بود بیان شود، ضمير اول شخص را بکار می برم: "ساعت حدود 12 شب بود که مرا به بازجوئی بردند. در اتاق علاوه بر خطائی که او را می شناختم، سه چهار بازجوی دیگر هم بودند که من آن ها را نمی شناختم و آن ها هی از اتاق بیرون رفته و دوباره به اتاق می آمدند. خطائی در حالی که ورقه های بازجوئی را روی میز می گذاشت، چند مشت و لگد به من زد و با نثار چند فحش رکیک گفت چرت و پرت ننویسی ها، بشین همه چیزهائی که می دانی را بنویس. از فضای اتاق، از این که با بی سیم صحبت می کردند، احساس می کردم که اتفاقاتی افتاده و پیش خود می گفتم که احتمالاً گروه دیگری از بچه ها لو رفته اند. مدتی از شب سپری شد که در باز شد و شخصی با کت و شلوار آراسته وارد اتاق شد. بازجو ها همه سرپا ایستاده و دور او را گرفتند. از موضوعی صحبت شد که من اول کاملاً متوجه نشدم ولی شنیدم که خطائی گفت: شاهنشاه چه فرمودند؟ شخص تازه وارد که معلوم بود مقامی خیلی بالاتر از بازجو ها دارد، جواب داد که: اعلیحضرت خیلی ناراحت و عصبانی شد. من در حالی که سرم روی کاغذ بود و خودکار را ظاهراً به علامت نوشتن تکان می دادم، سراپا گوش شدم و سعی کردم از زیر چشم آن ها را بپایم. معلوم بود که تازه وارد به خدمت شاه رفته بود. او سیگاری روشن کرد و خطائی را دیدم که سیگاری به دهان اش گذاشت. یک دفعه فضای اتاق را دود سیگار پر کرد. همگی مرتب سیگار دود می کردند. آن ها فراموش کرده بودند که غیر از خودشان فرد دیگری هم در اتاق است و سرشان خیلی سخت مشغول صحبت بود. شنیدم که در مورد بهروز دهقانی صحبت می کنند و باز آن مقام بالاتر گفت که شاهنشاه از فوت بهروز خیلی اظهار تأسف کرد، بی اندازه ناراحت شد که اطلاعاتی از او گرفته نشده. در همین حین او شروع کرد به قدم زدن در طول اتاق و می گفت بهروز حیف شد مرد، او خیلی چیزها را با خودش به گور برد. بعد یک دفعه شروع به فحش و بد و بیراه گفتن به مأموران خودشان کرد و خطاب به آن ها می گفت، چرا او را کشتید، بهروز حیف شد، با مرگ او خیلی کارها نیمه تمام ماند....!. در این حین خطائی متوجه من شد و با خشم و غیض تمام به بالای سر من آمد و آن قدر با مشت و لگد کتکم زد که از صندلی به زمین افتادم. ورقه های بازجوئی را پاره پاره کرد و گفت مادر...برو و فکر هاتو بکن. پاسبانی صدا کرد و مرا به دست او سپرد و گفت ببرش بیانداز به زیرزمین....زیرزمین شهربانی در مقابل اتاق بازجوها قرار داشت، از آن جا چند پله پائین می خورد و به سلول ها می رسید...".
مطلب همنشین بهار در اینجا:
در مورد صحبتهای آقای پرویز معتمد مسئول سابق تیمهای تعقیب و مراقبت و شنود ساواک
همنشین بهار: گفت و شنود با پرویز یعقوبی (۱)
پ. ن. رزا:
برای مطالعه ی بیشتر و کسب تجربه در مورد چگونگی کنترل و سرکوب بخش کامنتهای
وبسایتهای دیگر از طرف ایرج مصداقی نمونه ی
اینجا
مفید است. ایرج مصداقی بعنوان وکیل مدافع یک ساواکی رسمن انگشت در دماغ مسئولین وبسایتها میکند و از طرف ساواکی 80 ساله (پرویز معتمد) که نمی داند اینترنت خوردنی یا پوشیدنی است و در "شنود و تعقیب و مراقبت" عهد بوق ساواک گیر کرده، تهدید هم می کند که اگر کامنت «همایون بنی آدم» را حذف نکنید ساواکی محبوب آلزهایمر گرفته و بزودی زبان بند هم خواهد شد!
اینجا
مفید است. ایرج مصداقی بعنوان وکیل مدافع یک ساواکی رسمن انگشت در دماغ مسئولین وبسایتها میکند و از طرف ساواکی 80 ساله (پرویز معتمد) که نمی داند اینترنت خوردنی یا پوشیدنی است و در "شنود و تعقیب و مراقبت" عهد بوق ساواک گیر کرده، تهدید هم می کند که اگر کامنت «همایون بنی آدم» را حذف نکنید ساواکی محبوب آلزهایمر گرفته و بزودی زبان بند هم خواهد شد!
باید
پرسید که چرا این دشمنان آزادی بیان که
کماکان چماق به دست هر صدایی را خفه می کنند، نقل و نبات هر مجلس "حقوق
بشری" هستند و همه ی تریبونهای "اپوزیسیون" را نیز قرق کرده اند؟ بازگشت
به "دوران طلائی امام" یا بازگشت به "دوران طلائی ساواک"؟ تجاوز
با باطوم یا تخم مرغ؟ شلاق یا آپولو؟ توبه یا ندامت نامه؟ انتخاب کنید!!!
مرتبط:
مرتبط:










