۱۸ آذر، ۱۳۹۹

هما ناطق در تاریخ شفاهی از خیانت می گوید...استفراغِ رهایی بخش!

 
تاریخ شفاهی ۱۰۱ - هما ناطق (۱/۲) - نویسنده ، پژوهشگر ، مورخ و استاد دانشگاه در رشته تاریخ

https://youtu.be/DC3jqLawYN8


تاریخ شفاهی ۱۰۲ - هما ناطق (۲/۲) - نویسنده ، پژوهشگر ، مورخ و استاد دانشگاه در رشته تاریخ

https://youtu.be/-cokUpuVy80




۰۸ آذر، ۱۳۹۹

جعل تاریخ توسط مینا اسدی به توصیه ی ایرج مصداقی!

 عکسی از انقلاب ایران علیه شاه

رزا: نوشته ی زیر از مینا اسدی است و در جواب به نوشته ی فیسبوکیِ مینا زرین؟!
هر کسی نداند فکر می کند که مینا زرین برای اعدام های "انقلابی" رژیم اسلامی هورا می کشیده و مردم را در مقابلِ اراجیفِ خمینی، به "صبر انقلابی" دعوت می کرده!!!
تا جایی که من می دانم، مینا زرین یک دهه از عمرش را در زندانِ رژیمِ اسلامی بوده، بشدت شکنجه شده. او از چریکهای اقلیتی بوده و سر موضعی، تا همین الان. یکی از ستاره های جنبش زنان و مبارز...
علیه اعدام و در جنبشِ زنان و مستقل...

حال چرا به تازگی، قرار است جنایاتِ سازمان اکثریت/توده را به پایِ زنانِ مقاوم و مبارز چریکهایِ اقلیت نوشت؟ از آنها شیطان سازی کرد؟ اتهام زد؟
چرا به شیوه ی اکثریتی هایِ اخبار روز/عصر نو/مجله هفته، لینکِ نوشته ی مینا زرین منتشر نشده، اما جوابِ مینا اسدی به او و طرح اتهام ها در بالایِ وبسایتِ ایرج مصداقی قرار دارد؟
آیا غیر از این است که این وبسایت و افرادش بجای "پژواکِ ایران"، پژواکِ نیم پهلوی شده اند و قرار است بزودی اعلام ِ موضع هم بکنند؟
من هیچگونه دلیل دیگری به فکرم نمی رسد!
مینا اسدی را از جنبش زنان می شناسم و بعید می دانم که او نداند مینا زرین چه کسی است و چه دیدگاهی دارد.
 به نظرم اسدی جان که شما و مصداقی، سوراخ دعا را گم کرده اید! در پیشگاهِ "شرفیابی" به حضور نیم پهلوی، همنوا با سلطنت طلبها و مُشتی ساواکی/ساوامایی، جنایاتِ اکثریت/حزب توده را به چریکهای فداییِ اقلیت نسبت دادن؟! جنایاتِ فداییانِ اکثریت/حزب توده، چه ربطی به مینا زرین دارد؟
شما و حاج آقا ایرج مصداقی می توانید نوستالژیِ بازگشتِ پهلوی یا نیم پهلوی یا رضاخان (این بار در یونیفرمِ سپاه) یا هر تخم و ترکه ی نظامی را در رهبریِ کشورِ ایران را داشته باشید، اما حق ندارید افرادِ مبارز علیه رژیمِ اسلامی را خراب کنید، بخصوص که به شیوه ی ساواک /ساواما، فقط اظهار نظر خود را پخش می کنید و در روز روشن، نظر مخالفین را حذف می کنید.
مینا زرین نیازی به نوشته ی من ندارد،اما بد نیست که خوانندگان با متدهایِ سانسورِ نئو سلطنت طلبان، توجه کنند! متدهایی که نباید عادتمان شوند.
اگر هم این متن را ایرج مصداقی آشغال بطور خودسر از جایی مثلِ فیسبوکِ شما (مینا اسدی) بلند کرده و در وبسایتش (پژواک ایران) منتشر کرده که خاک توی سرش...
این رسمِ انتشار نیست و باید اصلِ نوشته ی مینا زرین، یا لینکِ آن را منتشر کنید.
 

 عکس از روزنامه ی اکثریت- برای بزرگنمایی روی عکس کلیک کنیم. 


در زیر بخشی از اتهاماتِ مینا اسدی است.
برای خواندنِ کُلِ مطلب در منبع روی تیترِ آن کلیک کنیم.
 
پاسخ به نوشته‌ی یک دوست
مینا اسدی
مینا زرین عزیزم حرفهایت مرا به یاد روزهای اول انقلاب انداخت . آنروزهایی که یک بخش بنام انقلابی از تیرباران بدون محاکمه‌ی سران رژیم شاه روی بام مدرسه‌ی نمی‌دانم «رفاه» یا هر نام دیگر شادی می‌کردند و نازک دلان منتقد به این جنایت را طرفداران شاه می‌نامیدند و یا پندشان می‌دادند که شور انقلابی ست و صبر انقلابی را تبلیغ می‌کردند.
امروز بیش از چهل سال از آن روزها می‌گذرد. جنایت کاران اسلامی از اولین روز شور و شورش مردم همه را از دم تیغ گذراندند. و به هیج موجود زنده‌ای امان ندادند. زندان‌ها پر شد از کسانی که فقط دگر اندیش و کمونیست و سوسیالیست و محارب با خدا نبودند بل که مسلمان و شیعه بودند و همان امامان را داشتند و همان پیامبر را، اما رهبر دیگری می‌خواستند . مخالفان را با هر نظر و نام و نشانی بردند و شکنجه کردند و به دار آویختند و هنوز ما فکر می‌کنیم که درباره‌ی خودمان که در میدان مبارزه با رژیم هستیم باید «‌هیس هیس» کنیم تا این رژیم سرنگون شود . نه ، من اینگونه نمی اندیشم. چه کسی گفته است که من از باورهایم دور می‌شوم اگر حرف بزنم، نقد کنم و نظر داشته باشم و این یعنی نادیده گرفتن مبارزات خلقها یا در قفس ماندگان و اسیران و آوارگان؟
...

رزا: در موردِ خودم! نسلِ من در انقلاب بزرگ شد و از همان ابتدا با طرحِ حجاب اجباری، افتادیم تو خیابانها. اصلن هم بدلیلِ "بهتر" بودنِ زمانِ حکومتِ پهلوی، از دورانِ رژیمِ خمینی/خامنه ای، حاضر نیستم مثل بسیاری، بازگشت به عقب کنم و استفراغ سر بِکِشَم!
باید به جلو رفت. بدون ساواک/ساواما، زندگی را در دستانِ خود گرفت و هرگز دیگر نگذاشت، خانی یا شاهی یا امامی یا ولی فقیهی یا حزبی یا گروهی، قدرت بگیرد و از مردم سواری بکشد!
سرنگونیِ "شاهِ شاهان" حق بود، جایی که زیر سایه ی او، ساواک شکمِ غلام حسینِ ساعدی را با میخ درید و بیژن جزنی را با یارانش در تپه های اوین تیر باران کرد.
 میانِ دو مستراح نباید انتخاب کرد! شاشیدن به شاه/شیخ، انتخابِ بهتری است!

مرتبط:
فایل های گفتگو با غلام حسین ساعدی   
تاریخ شفاهی ۱۵ - غلامحسین ساعدی (١/٢) - نویسنده و پزشک
https://youtu.be/mMhiDSKRkXc

تاریخ شفاهی ۱۶ - غلامحسین ساعدی (٢/۲) - نویسنده و پزشک
https://youtu.be/5mTkEZmV2ts

واگن سیاه از غلامحسین ساعدی داستان‌گو شهرزاد فتوحی تنظیم مجتبی میر‌سمیعی
https://youtu.be/r4Cs0kXG2NM

داستان صوتی گدا نوشته غلامحسین ساعدی
https://youtu.be/vE7xeHKlX34


نمايشنامه «اتللو در سرزمين عجايب» - ۱۳۶۴
Othello in Wonderland

https://youtu.be/gCEsghVt9FE

۰۹ آبان، ۱۳۹۹

افشایِ روان نشناسان و پزشکانِ شکنجه گر در امین آباد (رازی) - مورد جدید، دکتر نبی الله دریجانی

 افشایِ پزشکانِ شکنجه گر در امین آباد (رازی) - مورد جدید، دکتر نبی الله دریجانی

عکس نبی الله دریجانی

رزا: داشتم  روایتِ زندانی سیاسی بهنام محجوبی را می خواندم اینجا
از آنجایی که گزارش را آیدا قجر نوشته و اغلب گزارش های غیر واقعی و سانسور مطلب دارد، با اینکه برایم بسیار دردناک بود، چندین بار فایلِ صوتی بهنام را گوش کردم.
آیدا قجر از طرف بهنام نوشته که او وقتی هم اعتراض می‌کند و از پزشک تیمارستان می‌پرسد که چرا در این شرایط نگهش داشتند، پزشک پاسخ می‌دهد: «از قاضی نامه داریم.» بهنام نفسی می‌گیرد و می‌گوید: «پس شرافت دکتری شما کجا رفته است؟» او وقتی در امین آباد نگهداری می‌شد، اعتصاب غذا هم کرده بود. اما هیچ‌کدام از اعتراض‌هایش پاسخی جز اعمال خشونت بیشتر نگرفت.


رزا: به فایل صوتی که گوش دادم، در دقایق آخر، بهنام محجوبی اسم دکتر را دریجانی گفته است.
با جستجو در لیست تیمارستانِ امین آباد که به رازی تغییر نام داده اند، بدنبالِ اسم دریجانی یک نبی الله دریجانی می یابیم! عکس زیر
عکس نبی الله دریجانی

با جستجوی بیشتر آدرس خانه و تلفن و آدرس تماسِ مطب ها  را در پایین می گذارم.
آدرس خانه و تلفن:
تهران-سعادت آباد خیابان اوین، نبش خیابان گلستان، پلاک 1- تلفن 922079738
 

  دکتر نبی‌الله دریجانی، روان‌پزشک بیمارستان روان‌پزشکی سعادت‌آباد،
نام : دکتر نبی الله دریجانی
تلفن : ۳۳۴۰۱۲۲۰ الی ۹, ۳۳۴۰۱۲۳۱ الی ۲

 آدرس مطب اول (خصوصی) تهران- میدان ونک- خیابان ملاصدرا-خیابان شیرازی شمالی (نبش شهریار)، پلاک 181 طبقه 3، واحد 16، کلینیک روانشناسی روان آرام

تلفن : مطب 1 : 02188216100 - 02188216200
مطب دیگر این جلاد در همان تیمارستان امین آباد است.
لطفن این مطلب را پخش کرده و رفقای خارج از ایران نیز تلاش کنند تا با این شکنجه گر تماس بگیرند.
توجه: اگر نبی الله دریجانی بدون پا است، پروفایلِ او به شکنجه گرانِ سپاه شبیه است و احتمالن از سهمیه ی دانشگاهی سپاه می باشد. پس بشدت برای تماس مراقب باشید. او احتمالن مسلح است! یا محافظ دارد. 

"نبي الله توي آن عمليات جانباز شد. پاهايش را از دست داد. الان پاي مصنوعي دارد."


لطفن عکس او را نیز پخش کنید. او مطب خصوصی در ملاصدرا در تهران دارد و به عنوان روان پزشک/روانشناس مریض می گیرد. پس به هیچ وجه نه در مطب ملاصدرا و نه در امین آباد به او مراجعه نکنید. او را افشا و بایکوت کنید تا پس از سرنگونی محاکمه و تصفیه حساب شود.
در دهه 80 یک حزب الله ای  مُرد، از روستای دریجان/ بَم.  او 6 پسر و دو دختر داشت. پسر دوم و سوم در جنگ خوشبختانه به دَرَک رفته و سومی هم قطع هر و پا شد و 70 درصد "جانباز". پسر سوم به نامِ  نبی الله دریجانی با سهمیه وارد دانشگاه شده و اکنون پزشک متخصص مغز و اعصاب می  باشد! رژیم اسلامی این پزشکان و روانشناسان را برای سرکوب زندانیان سیاسی، به خدمت گرفته است. این کافی نیست که زندانیان را در زندان به قتل برسانند! متد جدید اکنون، فرستادن زندانی سیاسی، به تیمارستان ها برای ترساندنِ مبارزین می باشد (متُد استالین). قتلِ یواشکی اکنون در دستورِ کارشان نیست و اکنون از روان خانه ها برای هراس افکنی استفاده می کنند.
بخصوص  تیمارستان های بد نام، مثل امین آبادِ شهر ری (رازی) و در مشهد نیز و در برخی از استان ها.

عکس لیستِ نام کادر درمانی روان خانه ی امین آباد (رازی)

برای بزرگنمایی روی عکسها کلیک کنیم.

بجز لیست افرادی که از طرف زندانیان سیاسی تاکنون افشا شده است، باید کُل پرسنل و کادر "درمانی" با فشارِ افکار عمومی، عملیاتِ شکنجه در تیمارستان های اسلامی را افشا کرده و یا از کار، انصراف بدهند. آنها باید بدانند که در مقطع سرنگونیِ رژیم اسلامی تک به تک، پاسخگوی همدستی در شکنجه زندانیان سیاسی/اجتماعی خواهند بود.

پزشکان و خدمه ی بیمارستان هایی که دستشان در شکنجه و قتل آلوده است باید بدانند که مونیتور می شوند...

 روایت تکان‌دهنده بهنام محجوبی: روی من ادرار می‌کردند

به جای درمان، به امین آباد منتقلش کردند. شکنجه‌اش دادند. پرسنل تیمارستان او را به شکل صلیب به تخت بستند و رویش ادرار کردند. در همان حال به آمپولی تزریق کردند که نمی‌دانست چیست. او را به زندان بازگرداندند. نیمی از بدنش فلج شد.
از پزشک تیمارستان می‌پرسد که چرا در این شرایط نگهش داشتند، پزشک پاسخ می‌دهد: «از قاضی نامه داریم.» بهنام نفسی می‌گیرد و می‌گوید: «پس شرافت دکتری شما کجا رفته است؟» او وقتی در امین آباد نگهداری می‌شد، اعتصاب غذا هم کرده بود. اما هیچ‌کدام از اعتراض‌هایش پاسخی جز اعمال خشونت بیشتر نگرفت.
فایل صوتی
https://youtu.be/SUr0mYiFDps

ادامه اینجا

۳۰ مهر، ۱۳۹۹

نق زدن، غیبت کردن، افشاگری، "انقلابی" است!

در جلسات زنان اغلب زنان از شوهران و مردان خانواده شکایت کرده و بدنبال راه حل، برای کم کردن تنش یا فرار از شرایط اسارت بارشان هستند! ورود مردان در این فضاها ممنوع است! اگر باشند، آنهمه را به قر زدن، غیبت یا "حرفهای خاله زنکی" ترجمه کرده یا از حق مردان/مردانگی دفاع و یا افشاگر را تهدید می کنند!
به خوبی یادم است که فرج سرکوهی تازه آزاد شده بود و در هامبورگ سخنرانی داشت. به آذر درخشان گفتم که خوبه فرج را به شهرمان دعوت کنم؟ گفت نه! نکنی ها! قصدِ تعرض به زمان را داشته و الان همه ی زنانِ 8 مارسی هم می دانند!
دیگر حرفی نبود. من به آذر اعتماد داشتم و می دانستم که زمان در آن فضای دو قطبی رژیم/اپوزیسیون، بجایِ تعرض،تجاوز هم می شد، به دلایل سیاسی قضیه زیرِ فرش میرفت...
جایی که هستم، عکس و آدرس فاشیستها، پدوفیلی ها، (قبلن) مراجعین به ویدئو فروشی های هارد پورنو و غیره یا داخل تشکیلاتهای زنان و یا  داخلِ گروههای سیاسی، یا خصوصی یا عمومی افشا می شد!
اخیرن هم سازمان راه کارگر علنی اعلامیه داد که هما کلهری و شوهر سابقش ناصر یاراحمدی پادوی رژیم و جاسوس هستند...
بسیاری زنان چه با نامِ خود و یا با نام مستعار، متعرضین به خود را در کودکی یا غیرش را افشا می کنند... اوجِ موج افشاگری پس از جنبش "من هم" در صفحات اینترنتی فارسی زبانان بود که تقریبن اغلب زنها، شجاعت یافتند و آزارگرانشان را افشا کردند.
در این بین برخی مردان عذرخواهی کردند از آزار جنسی کلکتیوِ مردانِ دیگر ، و گفتند اما ، ما بیگناهیم! یکی از مردان ابتدا گویا عکس شورت زنانه توییت کرد با قلدری، فشار که زیاد شد، خودزنی کرد ولی خوشبختانه زنده ماند. اغلب هم گفتند باز هم "می کنیم"! و تا زمانی که در دادگاهی کسی از ما شکایت نکرده، "خانم ها" ول معطل اید! داخل ایران چند زن شکایت کردند و مردی دستگیر شد و چون سرش به آخور رژیم بند نیست، احتمال حکم اعدام دارد و باید علیه اعدام اعتراض کرد. یکی مثل تتلو هم، گویا قلدری کرد که زیر سن هم "می کنم"، غلطی نمی توانید بکنید! که صفحه اش با پیگیری فعالینِ زنان، موقت بسته شد!
الان البته از موج قلدری اندکی گذشته و پسرانِ پدران!  به میدان  اینجا  آمده  و از "اصل برائتِ"  پدران، دفاع می کنند! از حقوقِ متهم شروع کرده و ما را به فاشیست بودن هم، محکوم می کند!
انگار زنان برای به سیخ و صلاب کشیدنِ تجاوزگر، قرار است که چوبه ی دار بر پا، دست به محاکمه ی صحرایی بزنند! پسرانِ پدران از حقوق بشر و "حقِ متهم" صفحه ها سیاه می کند!
قرن ها است که فرودستان برایِ آگاهیِ دیگر فرودستان، چهره  و مشخصاتِ آنتن، جاسوس، پدوفیل، فاشیست، تجاوزگر، آزارگر...را افشا می کنند.
اغلب این، تاکتیکی دفاعی در حمایت از جمع، گروه، سازمان و غیره بوده است و  خوشبختانه تنها در موارد معدودی برخی از تشکیلاتِ چریکی، اینها را به درست یا نادرست، متاسفانه کُشته اند .
خیلی طول کشید اما، که زنان به جرگه ی افشاگرانِ مردسالارِ خودی بپردازند!
سالها ما بچه ها فکر می کردیم که مردسالاری یک شبحِ تاریک است که از بیرون و از آسمان، از پنجره و در های نبسته، وارد خانه شده،  تا خودش را مثلِ بختک، روی ما خالی کند! اما راستش این شبح و بختکِ تیره، اغلب از داخلِ خانه ها شروع کرده و راهش را به بیرون و اجتماع پیدا می کند!
اگر در محیط های بسته مثل خانواده، سازمان، گروه و... افشا نشود، کُل جامعه را آلوده می کند و نهایتن، تشکیلاتِ خودش را زده، این بار در شهرت/ثروت/قدرت، با دستِ باز، همه ی جامعه را طوری تحمیق می کند که حتی سندیکا هم  می زند که تن فروشی شغل است و پورنوگرافی بیزینس!
مادران توانسته اند در برخی از جوامع، تجاوز و تعرض و پورنوگرافیِ کودکان را ممنوع کنند. بسیاری جاها اما نتوانسته اند، و مردان با کتک و دعوا، سهم شان را  از تنِ ما و فرزندانمان، با توسل به دین/ایدئولوژی/قانون می گیرند.
پسرانِ جوانِ پدران، آرش وار، وقتِ افشاگری زنانِ آزار/خشونت دیده، آنان را به دادگاه/شکایت/عملیات حقوقی رجوع می دهند! اما وقتِ افشاگریِ راه کارگر و سازمانهای کمونیستی (از جاسوسان و پادوهای رژیم)، فراموش می کنند ادله بخواهند و مدرکِ جرم! با نوشته های افشاگرانه ی شکنجه شدگان/لو رفتگان و شهادتِ افرادِ تشکیلات، همگی زبان در کون، نه از اصل برائت، نه از سقراط و بقراط و نه از حقوق بشر و... حرفی نیست!
شهادتِ شاهدان کافی است که طرفِ مربوطه، شکنجه کرده/لو داده و حکم هم توسط تشکیلات با یک اعلامیه علنی می شود که طرف "پادوی رژیم" است!
البته اگر طرف تشکیلاتی باشد، سر موضعی باشد، اما قاتل زنان/تجاوزگر/آزارگر... هم باشد، موضوع به ندانستیم در مورد قتل زنان (علی چگنی) یا سکسیسم روزمره (مورد مریم و  گروهِ منجنیق) یا هزاران بهانه ی دیگر تخفیف پیدا کرده تا سرانجام صدای زنان را خفه کنند! اینجا

خوب اگر چپ ایران قرار را بر نظر تشکیلات و نوشته ها و شهادتِ شکنجه شدگان می گذارد تا آزارگر/تجاوزگر یا شکنجه گر را علنی، افشا و بایکوت کند، توصیه ی من نیز بر این است که زنان نیز، گروههای سیاسیِ خود را زده، مورد های تجاوز و آزار را پس از خواندنِ اظهاراتِ شاهدان و تحقیق و حقیقت یابی، بصورت اعلامیه ای برای هشدار بقیه ی زنان، علنی و بیرونی کند؟
بنابراین توصیه می کنم، تمام کسانی که مثلن از طرف فرج سرکوهی مورد تعرض واقع شده اند، شهادتشان را علنی کنند، مستعار یا غیر مستعار!
راستش شخصن، هر بار که او را پشتِ صفحه ی مونیتور می بینم، به یادِ کیرِ پخته می افتم! متاسفانه کسی هم از چپی ها جرات افشایش را ندارد، چون او در بی بی سی ! در حالِ دفاع از مواضع "انقلابی" و  چپِ سر موضعی است!
از آنجایی که تعرض به زنان و کودکان اغلب فقط یک مورد نبوده و سیستماتیک بروز بیرونی هم دارد، از فرزندان/همسرِ سابق/ فک و فامیلِ فرج و... می خواهم، ، خانه ی خود را گردگیری کرده، از او سوال کنند!
هنوز هم دیر نیست و اگر تعداد معدود باشند، فرج سرکوهی می تواند از زمان، عذرخواهی کرده و نشان دهد که متحول شده است در این سالهای ریدن، زیرِ سقفِ هاینریش بول را!
اگر هم کُلن زیر جریانِ تعرض بزند، با این نوشته ی من، خطاب به همه ی زنان و خواهرانم، هشدارتان می دهم، همانطور که آذر درخشان، آنوقتها به من هشدار داد.
همانطور که راه کارگر ابتدا در گروهش هشدار ، و اینک پس از 40 سال ،به جنبش و علنی هشدارِ پادویی رژیمیِ دو نفر از اعضای سابقِ تشکیلاتش (هما کلهری و شوهر سابق او ناصر یاراحمدی ) را داد. اینجا

اگر این هشدار و عدم همکاری، بتواند حتی یک فرد را  هم از خطر برهاند، ارزشش را دارد. چرا که هشدارِ خطر ، آژیر است و نه مجازات.
بایکوتِ فرد و نه حذفِ او.
ایزولاسیون اجتماعیِ آزارگران/جاسوسان/متجاوزان (فرادستانِ خشن) را چند پله در فرادستیِ مادی/معنوی و جایگاه اجتماعی شان، به زیر کشیده یا امکانِ تکرارِ خشونت را از آنها می گیرد.
ویروس در بدنِ فرد می ماند و به علتِ جداییِ فیزیکی، نمی تواند همه را مبتلا کرده و اپیدمی/پاندمی شود!
جامعه قدرتمند تر شده و بهتر می تواند به مداوای آلامِ خود بپردازد و فرصت می یابد که حتی به کمکِ فردِ مبتلا شتافته و به او کمک کند.
فاصله ی اجتماعی و فیزیکی در این پاندمیِ خشونت، فعلن تنها راه حل است! 

پسندیده تر است که آزارگران، خود برای سلامتِ جامعه/خانواده/کودکانشان اعلام کنند که مبتلا به ویروسِ خشونت بوده و یا هستند. ولی متاسفانه اینگونه نیست و مردان و پسرانشان اغلب کماکان، به دنبالِ دلیل و مدرکِ  و قاضی و متخصص و کارشناس و... برای اثباتِ جرم هستند!
در حالی که هدف از افشای تعرض/تجاوز/جاسوس/پدوفیل ... حذف آنها یا محدود کردنِ آزادیِ آنها نیست بلکه یک جدایی اجتماعی از آنها، برای سلامت و در امان نگهداشتنِ بقیه ی افرادِ صدمه پذیر است....
 در واقع جامعه ی زنان و بقیه، با افشای آنان، فراخوانِ جدایی/بایکوت/ایزولاسیونِ خشونتگران را می دهد و اگر تعدادِ زنان زیاد باشد، اینان در مقطعی (قدرت/ثروت/مقام) فرادستی را از دست داده و شاید در میانِ خود، مجبور به "گاییدن" همدیگر خواهند شد؟ و بلاخره وقتِ تنفس برای جامعه ایجاد کرده، تا ببینیم که عاقبت، راهِ درمانی هست؟ واکسن ضد خشونت، ضدتجاوز، ضدشکنجه...!
امافعلن که بیمارستانها از مصدومین پُر، تلفات بالا و روزانه داریم هزینه می دهیم ... پدران و پسران و در همدستی شان از حقوقِ بشرِ ویروس می نویسند، تا باری دیگر جسدِ خواهرانمان را در زندانِ پدر/شوهر/مردان فراموش کنیم!
خیالی باطل!


مطالب مرتبط: برای خواندنِ در منبع روی تیترها کلیک کنیم.
اینجا

۰۲ مهر، ۱۳۹۹

آزار جنسی من در کودکی، یک شرح حال کوتاه + دانلود کتابِ جدیدهما کلهری (خاطرات زندان)

 
 آزار جنسی من در کودکی، یک شرح حال کوتاه
منبع اینجا 

رزا: اطلاعات بیشتر از آزارگر اینجا

عکس آزارگر-پرویز کیمیاوی، کارگردان.

 تابستان ده سالگی من بود و مادرم من و برادرهايم را به عادت هرساله به باغ پرتقال پدربزرگمان در کنار دريای  خزر و در نزديکی شهسوار برده بود. بيشتر افراد خانواده مادرم هم حضور داشتند: مادربزرگ و پدربزرگم،  دایي ام*، و خاله هایم که تقريبا همسن و سال من و برادرهای کوچکتر از خودم بودند.  همه ما در خانه تابستانی نزديک به در ورودی باغ و جاده شمال و دريا بسر ميبرديم.

دو سه ماه تابستان در باغ بزرگ و پرشکوه پدربزرگ تنها زمانی بود که من از خوشبختی نسبی برخوردار بودم. از کتک خوردنهای روزانه از مادرم در خانه مان در تهران خبری نبود و من ميتوانستم ساعتها با بچه های دوروبرم بازی کنم و يا اوقات بي پايانی را در بالای درخت بزرگ گردوی نزديک خانه تابستانی بگذرانم و به خط آبي دريا که از پشت بوته های تمشک جلوی باغ پيدا بود خيره شوم. مادر و مادربزرگم بهمراه کلفت مشترک مان، فاطمه، هرروزه سرگرم غذا پختن بودند. پدربزرگ و دایي ام هم مشغوليات خودشان را داشتند.

يکروز مادرم در وسط باغ  با خشم زياد به من و بويژه  به برادرهای کوچکترم اخطارکرد که اگر دایي مان خواست ما را به ته باغ ببرد همراه او نرويم. ولی موضوع برای ما بچه ها، ناگفته و نيمه گفته باقی ماند. با خودم ميگفتم که اگر مادرم به ما بچه ها اخطار کرده که همراه دایي مان نرويم، لابد او با بچه ای کاری که نبايد ميکرده کرده است. ولي مادرم هرگز توضيحی به ما نداد و من در دنیایی از ابهام باقی ماندم.   با وجود تمام اخطارهای مادرم - که خيلی زود فراموشمان شد، من و برادرهايم وظیفه داشتیم که به همه بزرگترها، منجمله دایي مان ، احترام فراوان بگذاريم.

در آن تابستان، مانند هر تابستان ديگر، رسم و اجبار بر آن بود که همه بايد بعد از صرف ناهار تا ساعت ٤ بعد از ظهر در خانه ميخوابيدند. بچه ها در يک اتاق، و بزرگ تر ها در اتاق های ديگر. يکی از روزهايی که ما بچه ها در اتاقمان دراز کشيده و يا خوابيده بوديم، سر و کله دایي ام در مقابل پنجره پيدا شد.  من نزديک به پنجره  روی پهلوی راستم دراز کشيده بودم و برخلاف بقيه بچه ها که ظاهرا بخواب رفته بودند، به آسمان و نوک درختها نگاه ميکردم. چشمم به دایي ام خورد که داشت با حرکات  سر و دست از من ميخواست که از اتاق بيرون بيآيم.  من کوچکترين تصوری نداشتم که او چه ميخواست. اخطارهای مادرم، که شايد يک ماه از آن ميگذشت، ابدا در خاطرم نبود.  ولی بخوبی بياد دارم که با خود فکر کردم شايد دایي ام ميخواهد چيز جالبی را در باغ بمن نشان بدهد. در واقع، حتی از اين تصور خود کاملا  مطمئن بودم. از آن گذشته، تحت فشارهای مادرم، اطاعت نکردن از افراد خانواده او در خاطرمن کاملا غيرممکن بود، بويژه که برخورد دایي ام هم کاملا عادی و دوستانه بنظر می آمد و نشانی از خصومت يا خطر در صورت و رفتار او بچشم نميخورد.  بطورمکانيکی از اتاق بيرون آمدم و همانطور که او با دست اشاره ميکرد که بدنبالش بروم سرم را بزير انداختم و بدنبالش روان شدم.  لحظاتی بعد متوجه شدم که دارد بطرف جاليز هندوانه و خيار ميرود. ديگر مطمئن بودم که چيز جالبی، مثل حشره ای عجيب يا هندوانه ای بشکلی غيرعادی و خنده آور، ديده است که ميخواهد بمن نشان بدهد. از همان لحظه اول با خود گفته بودم که دليل آنکه دایی ام از بين بچه ها من را انتخاب کرده آنست که من بيدار بودم و بقيه خواب.    

عکس آزارگر-پرویز کیمیاوی، کارگردان.

وقتی به محوطه جاليز که تا حدی دور از خانه بود رسيديم، دایی ام ايستاد، رويش را بطرف من برگرداند و با اقتدار تمام دستورداد: دراز بکش. من ناگهان از هر نوع  فکر و احساس و موجوديت، ازهر ذره زندگی خالی  شدم. مثل مرده ای با سستی روی علفها نشستم و بعد دراز کشيدم. دایی ام زانو زد و شلوار بلند تابستانی مرا از پايم بيرون کشيد.  اينبار وحشت مانند خون در تمام شريان هايم جاری شد وعرق سردی در پشتم نشست. چشمان وحشت زده ام باز بود  ولی ديگرهيچ چيزی جز سياهی نميديدم. وحشت و تاريکی مطلق در آن روز آفتابی تنها چيزی بود که تجربه ميکردم. دایي ام شورت مرا پائين کشيد و خودش را روي من انداخت. لبش را روي لب من گذاشت، آلتش را لای پاهايم قرار داد و بدون هيچ حرکتی در آنجا نگهداشت. چشمان باز و وحشت زده ام همچنان فقط سياهی ميديد. با گذشت لحظاتی که پايان ناپذير مينمود، وحشتم دوباره جايش را به مردگی داد. روح و روانم از بدنم جدا شده و به دياری ديگر رفت. نميدانم اين وضع چه مدتی طول کشيد. ميتوانست پنج يا بيست دقيقه باشد. ديگر آنجا نبودم که چيزی احساس کنم. در دنيایی بی زمان و مکان و دور از آن رويداد پرتشويش و وحشتناک بسر ميبردم.

وقتی که شورت و شلوارم بالا کشيده شد، روانم به آن صحنه بازگشت و چشمانم ديد خود را بازيافت. همانطور که از جايم بلند ميشدم،  صورت دایي ام را ديدم که به من خيره شده بود. با لحنی تهديدآميز گفت: به کسي نگی ها! او بعد خونسردانه از من دور شده و بتدريج پشت درختهای پرتقال ناپديد گرديد.  روی دوپايم ايستادم، سرم را پايين انداختم و بسوی خانه تابستانی روان شدم.  رای من بر آن شد که هيچ اتفاقی نيفتاده است. اين تنها راه بقای من بود. به اتاق بچه ها بازگشتم و در جای خود دراز کشيدم. همه در خواب بودند و من در تلاطم نفی آنچه که بسرم آمده بود. نفی آن رويداد پرآسيب و دردآور، و نه فراموشی آن. چرا که فراموشی آن تجربه هولناک برای من، کودکی ده ساله، تنها با نفی کامل آن تجربه ممکن بود. در ميان گذاشتن چنين موضوعی با مادرم غيرممکن بود، چرا که ميدانستم او بجای برادر تجاوزگرش مرا مجرم تلقی خواهد کرد و تا لب مرگ کتکم خواهد زد.  مادرم زنی بود سنتی و مردپرست، که بعلاوه بند ناف عاطفی اش را از خانواده پدری نبريده بود و خود را به خواهرها و برادرهايش بسيار نزديکتر احساس ميکرد تا به فرزندانش. پدرم عاطفی تر يا مدرن تر از مادرم نبود و هيچ فرد يا سازمان آشنایي هم که مدافع حقوق کودکان باشد نمیشناختم. ما کودکان ايران، چه دخترو چه پسر، در زمان شاه، چون امروز، آماج آزارها و سوء استفاده های برخی از بزرگ ترهای ناسالم و بی وجدان خانواده و فاميل قرارداشتيم وهيچ راهی برای گريز از آن يا مقابله با آن در برابرمان وجود نداشت.  

پنج سال پيش، وقتی برای اولين بار موضوع آزار جنسی ای را که دایي ام  بر من روا داشته بود با مادرم و خاله هایم در میان گذاشتم ، آنها کوچکترين واکنشی نشان ندادند. نه کلامی برای همدردی با من به زبان آوردند  و نه برادرشان را محکوم کردند. روحيه قبيله ای و مرد پرست مادر من و خانواده اش ، همانند بسیاری دیگر از شهروندان و خانواده های ایرانی،  آنان را همکار و همدست ناخودآگاه  سيستم پدرسالاری- مردسالاری سنتی و قبيله ای حاکم بر ايران کرده است.  سيستمی که برعليه منافع یکایک کودکان ایران، بویژه دختران کوچک، عمل کرده و ميدان را برای حمله جنسی به این بی دفاع ترین افراد جامعه باز ميگذارد.
_________

(*)پرویز کیمیاوی، کارگردان.


کتاب جدید خاطرات زندان از هما کلهری 123 مگابایت
دانلود کتاب از مدیافایر اینجا
http://www.mediafire.com/file/p4lu57snrz7bx8y/homa.pdf/file


مقاله خواندنی:
سرگذشتی عبرت انگیز!

خشونت طبقاتی و حکم حکومتی قتل‌های حکومتی‌‌ / عباس منصوران و حمید فروت

  شاهد شکنجه‌ شدن نوید افکاری در اختیار اطلاعات ناجا قرار گرفت

فایل صوتی شاهد شکنجه نوید افکاری